جای خالی
داشت بارون می گرفت. باد می اومد و هوا ابری بو، باد لنگه ی پنجره ی خونه ی قدیمی اون طرف خیابونو هی باز و بسته میکرد .قدما مو تندتر کردم تا قبل از اینکه بارون بگیره برسم خونه. چراشو نمی دونستم ولی می دونسم باید قبل از بارون برسم خونه. رسیدم خونه قبل از اینکه بارون بزنه ولی وقتی رسیدم و بارون گرفت رفتم و از پنجره نگاه کردم چه قد دلم خواست زیر بارون باشم خیس بشم وسردم بشه دنبال سرپناه نگردم و حتی اگه یکی دیدم همونجور زیر بارون راهمو بگیرم و برم و فکر کنم سر پناهی ندیدم مردم رو نگاه کنم که دارن دنبال یه سر پناه میگردن بارون تندتربشه و من از سرما زیر بارون بلرزم. انگار زیر بارون تو خیابون دارم قدم میزنم رو به روم دختر کوچولوی بازیگوشیه که معلوم نیست چه جوری تونسته دور از چشم مادرش بیاد زیر بارون تا چتر رنگیشو امتحان کنه.درخت توت بزرگ وسط جاده خیس آبه همون که دلشون نیومد موقع ساختن جاده قطش کنن و حالا پر بار تر از همیشه وسط یه خط پهن خاکستری با شاخه هاش یه تیکه از ابرارو بغل گرفته تا فقط رو سر اون ببارن خانمی رو میبینم که داره لباسا رو از رو بند جمع میکنه و سعی داره پرده ی پنجره باز رو به بالکنو بکشه تو تا بیشتر از این خیس نشه شاید مادر همون دختر کوچولویی باشه که داشت با تمام وجود چتر رنگیشو به بارون معرفی می کرد ،سر کوچه پیچ اول که هیچی دومی رو که رد کردم صاحب همون مغازه بقالی که بچگیا همیشه ازش خرید میکردم روی صندلی پارچه ایش جلوی در مغازه نشسته و آدم فکر میکنه داره بارونو نگاه می کنه اما مثل اینکه فقط منتظره بارون بند بیاد تا مشتریای کوچولوش از راه برسن و ازش خوراکی بخرن و شایدم این جوریه که جز خوراکی یه کمی از تنهایی هاشم می فروشه به قیمت خریدن خنده بچه ها، دم در که رسیدم اصلا برای باز کردن در عجله نمیکنم کلید تو جیب کیفمه ولی یه ذره دنبالش می گردم پیداش که کردم قفل درو باز می کنم صدای چرخش کلید تو قفل در نگاهمو به اون سمت می چرخونه در که باز بشه پشت پنجره ایستادم و دارم بارونو نگاه میکنم و تازه می فهمم چیزی که از صبح داره آزارم میده جای خالی قدمای تو کنار ردپای بارونیمه.
نظرات ()وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره.
وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه.
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته...
وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه....
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستاش در ارزوی دستاته.
وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه اش اونها رو می لرزوند....
وقتی که دلت گرفته شد به یاد بیار کسی رو که قلبش مملو ازعشق پاک تو است.....
نظرات ()یادته میخواستم بهم عادت نکنی اما خودم بهت عادت کردم.
اون روزا رو یادت میاد میخواستم عاشقم نشی گذشت و گذشت دیدم ای بابا خودم بیشتر عاشقت شدم.
یادت نمیاد اون موقع می خواستم منم مثل بقیه برات باشم نمی دونم یهو چی شدتو برام از همه مهم تر شدی.
میخواستم تو هیچ وقت سکوت نکنی اما خودم سکوت کردم.
یادمه می خواستی هیچ وقت آزارم ندی الان ناراحتم چون خودم تا حد توانم آزارت دادم.
یادته می خواستم باهات مثل گذشته ها عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته باقی موندم.
منو ببخش آخه می خواستم تو تا همیشه بهم خوبی کنی اما من بهت بدی کردم.
منو ببخش اگه می خواستم بری دنبال زندگیت اما حالا تنها تو هستی که تمام زندگیم شدی.
نظرات ()
نظرات ()
پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد و حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد .
-"بیا ! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم . ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟ "
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است، اما یک ربع ساعت بعد پسرک با نقشه ی کامل برگشت .
پدر با تعجب پرسید: "مادرت به تو جغرافی یاد داده؟ "
پسرجواب داد: "جغرافی دیگر چیست؟ "
پدر پرسید: "پس چگونه توانستی این نقشه ی دنیا را بچینی؟ "
پسر گفت:" اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود . وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم ." ![]()
نظرات ()تا می آمدی !همه ی هفته در انگشتان دستان کوچکم جای می گرفت
و من که خواندن نمی دانستم فقط می شمردم تا پنج
می دانستم به پنج که می رسم می آیی!
همه ی انتظار شیرین کودکانه ام با صدای زنگهای مکررت
در خنده ای کشدار تاب می خورد
انتظاری که تو را به من می رساند و من در دستانت گم می شدم!
نمی آیی و هفته ها که نه ؛همه ی این سالها را هرچه شماره می کنم
دستانم به تو ختم نمی شود!
و من ؛ در سکوت آسمانی ات
انتظار انتظار ؛ندیدنت را نجوا می کنم...
نظرات () سبوی شکسته
باد می آید
اما، زوزه نمی کشد
تو به من گفتی: صبوری کن جان دل خسته من
ومن بی گمان، ندانستم که کجای آن دلِ تنگ تو هستم!
باد می آید
وتو در گوش من زمزمه می کنی شاعرانه هایت را
ومن بی گمان، باز هم نمی دانم که تو غربت مرا می دانی!
باد می آید
ومن تو را در لحظه لحظه خود، حس می کنم
تو را در همه خستگی هایم می بینم
ومن اما باز بی گمان، نمی دانم که ترانه ساز ترانه های ناب تو هستم!
هستم؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دانم، شاید!!!!!!!!!!!
که این هم دلخوشیی باشد برای من
باد می آید
وتو شوری عاشقانه در من بر می انگیزی
تو سر می دهی صدای عشق را
تو می خوانی برای من و بی تاب نگاهی از من می شوی
ومن بی گمان، باز نمی دانم که این شرری که بر جان تو افتاده است ازمن است یا غیر!
باد می آید
تو مرا به کوچه باغ های آشنایی می بری
گل یاسی از دیوار کاه گلی کوچه باغ برایم می چینی وپیشکش من می کنی
ومن بی گمان، نمی دانم که این رویا حقیقی است یا وهمی است که مرادر برگرفته است؟!
باد می آید
اما.........تو نیستی دیگر
باد می آید
چرا نیستی دیگر؟!
باد می آید
چرا نمی خوانی برایم دیگر؟!
باد می آید واین بار، باد برای من می خواند زمزمه ای از تو در جان خفته من
می گوید:
باد می آمد ومن با هر وزش آن، برای تو ارمغانی می آوردم وتو فقط بی گمان از آن می گذشتی وباورت نبود
باد می آمد ومن برایت عاشقانه ها می گفتم وتو باز هم بی گمان، از کنار آن می گذشتی
باد می آمد وتو هنوز............باور مرا به باور خود نرساندی
دیگر چه می خواستی تا بدانی همه آن چه که برایت می آوردم،از بهر تو بود؟!
بی گمان های تو، مرا به ورطه رفتن ها کشاند
ومن همچنان تشنه یک لحظه باورتو، بودم
اینک، باد می آید
اما دیگر نیست آن یقینی که تو را از بی گمان ها برهاند و به باور برساند
باد می آید
او نیست، اما خلوت بی او
مرا به باور رسانده است
حالا باوری برای من است واو نیست
دیگر بی گمان این را می دانم که به یقین، او نیست
باد می آید و............ .....
نظرات () موقعی که پیر شد همسایه ها می ترسیدند او بمیرد و با مرگش آن راز شگفت آور نیز در پرده بماند.آنها به او التماس کردند:«تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت؟»پیرزن دوست داشتنی فقط لبخند زد و گفت: «او به من گفت اصلا مهم نیست که آدم ها که باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند آنها هر که باشند به تو نیاز دارند.!!!»
افسانه عجیبی وجود دارد که در آن دختر جوانی در چمنزاری قدم می زند و پروانه پرواز می کند.سپس باز می گردد و به یک پری زیبا تبدیل می شود و به دخترک می گوید:«به خاطر مهربانی ات هر آرزویی که داشته باشی بر آورده خواهم کرد.»دخترک لحظاتی فکر کرد . گفت:«من می خواهم شاد باشم»پری سرش را جلو می آورد و در گوش او چیزی را می گوید و بعد ناپدید می شود.موقعی که دختر بزرگ می شود کسی شادتر از او وجود ندارد.هر گاه کسی از او درباره ی راز شادی اش سوال می کند لبخند می زند و می گوید:«من تنها فقط به حرف یک پری مهربان و خوب گوش دادم»
نظرات ()